سرم پایین بود. یهو اومد جلوم واستاد و گفت: می شه بغلم کنی؟ نیاز دارم یکی الان بغلم کنه.
بغلش که کردم تازه متوجه لرزشش شدم. تمام بدنش می لرزید. قلبش عینهو قلب گنجشک تند تند می زد.
مثل دیوونه ها شده بود. احساس کردم خیلی دوستش دارم.
تو راه دست راستشو گرفتم تو دست چپم و گذاشتمشون تو جیبم. می خواستم سردی دستاش از بین بره.-اونقدر همونجا نگهش داشتم تا دستامون از گرما عرق کرد.
مجبورش کردم همه چی رو از اول تعریف کنه.
کرد.
ما آدما از چی می ترسیم؟ از اینکه اگه دست از سر همدیگه برداریم و لذت های مازوخیسمی و سادیسمی رو بذاریم کنار اسم انسان رو از رومون برمی دارند؟
No comments:
Post a Comment