Sunday, April 29, 2007

Road to Perdition



سرم پایین بود. یهو اومد جلوم واستاد و گفت: می شه بغلم کنی؟ نیاز دارم یکی الان بغلم کنه.
بغلش که کردم تازه متوجه لرزشش شدم. تمام بدنش می لرزید. قلبش عینهو قلب گنجشک تند تند می زد.
مثل دیوونه ها شده بود. احساس کردم خیلی دوستش دارم.
تو راه دست راستشو گرفتم تو دست چپم و گذاشتمشون تو جیبم. می خواستم سردی دستاش از بین بره.-اونقدر همونجا نگهش داشتم تا دستامون از گرما عرق کرد.
مجبورش کردم همه چی رو از اول تعریف کنه.
کرد.

ما آدما از چی می ترسیم؟ از اینکه اگه دست از سر همدیگه برداریم و لذت های مازوخیسمی و سادیسمی رو بذاریم کنار اسم انسان رو از رومون برمی دارند؟










Saturday, April 28, 2007

Looking back in wonder...


زنی که جلوم نشسته بود جاشو تغییر داد. از گوشه صندلی به سمت راست خودش لغزید، انگار که داشت واسه یه نفر که قابل دیدن نبود جا باز می کرد.

شایدم واقعا همینطور بود و من نمی تونستم طرف رو ببینم.

شاید دلیل اینکه موقع پیاده شدن از مترو به پشت سرم نگاه کردم همین بود. می خواستم ببینم داره با کسی حرف می زنه یا نه.

نه.

اما دلیل نمی شه.

شاید با هم قهر بودند.


Sunday, April 22, 2007

Once You Are Born You Can No Longer Hide




Nell: Nothing is funnier than unhappines, I grant you that. but...

Nagg:Oh!

Nell: Yes, yes, it's the most comical thing in the world. And we laugh, we laugh, with a will, in the beginning. But it's always the same thing. Yes, it's like the funny story we have heard too often, we still find it funny, but we don't laugh any more.



...نل: هیچ چیز مضحک تر از فلاکت نیست. این رو قبول دارم. اما

!نگ: اوه

نل: آره. آره. این مضحک ترین چیز دنیاست. در ابتدا همه می خندیم، می خندیم، با اشتیاق. اما همیشه موضوعش یه چیزه. آره، مثل یه قصۀ خنده داری می مونه که خیلی شنیده ایم. هنوز برامون خنده داره، اما دیگه خنده مون نمیاد



***

لوثیفر

.خسته شده ام. حالم از آدم هایی که مرتب از زندگی می نالند به هم می خورد


You've been born into this world.

There's nothing you can do about it.

why don't you just try to live with it?


لو، انسان این حقو داره که از طریقۀ زنگی کردن بناله. چون این دست خودشه. اما از صرف زندگی نباید نالید. این دیگه دست خودمون نبوده. منطقی نیست آدم انرژی اش رو صرف چیزی کنه که هیچ کاریش نمی شه کرد. مگه نه؟


ببینم، لو. تا حالا اون بالا کنار خدا واستادی؟ شده بری اون بالا هم به واکنش خدا نگاه کنی و هم همۀ آدما رو قد مورچه ها ببینی؟ ما

چقدر حقیریم؟ ها؟

Do people look as full of their own importance as I think they are?

Does God laugh at us? Does He bend double, clutching His sides?

Do we look ridiculous? Preposterous?


Keep me posted if you ever pass God's way, will ya?

***

!در حالیکه برای تاکید بر کلماتش سیب رو بالا و پایین می انداخت گفت: خدا؟ خدا همین جاست. توی همین سیب

.و گاز محکمی به سیب زد